|
|
|
|
|
تو بودی و نگاهی عاری از احساس و من در عمق چشمانت به دنبال سرودنهای شعر خویش می گشتم و این تنها بهانه برای سیر دیدنهای تو بود ولی ای کاش تو _روح شعر من_ هرگز نمی رفتی ولی رفتی... تو می رفتی و طبع شعر من تب دار در آن آیینه ی چشمان بی احساس لحظه ی مرگ خودش را سخت باور داشت... و شعر آخرینم را زدیوان نگاهت
بدین سان می سرودم: "غزلباران چشمانم به دنبال نگاهت سیر می بارند ولی ای کاش سهمی از آن چشمان مغرورت
نصیب چشم خیس و از غزل سرشار من می شد! که تا شاید غزلهایم تب پرشور چشمانت و عاشق بودنت را کم نمی آورد! و ای کاش تو _روح شعر من_ هرگز نمی رفتی! ولی افسوس... تو رفتی و درخت شعر من خشکید و تو هرگز نفهمیدی چرا با تو غزلبارانم و
بی تو پر از یک خلوت بی خویش و سیر از شعر؟!
من خودم هم از خودم دورم و بی احساس گرمای وجودت
من پر از احساس بی احساسی ام! و اشعارم به دریای پریشانی بیت بیتش زیر امواج نبودنهای تو _قبل از تولد_ خموش و سرد می میرند! و این مفهوم عشقی بی ریاست! تو آن تنهاترین مفهوم عشقی... ولی ای کاش...!" . . . (این سرود ناتمام واپسینم بود)!!! "سیما" |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و نهم تیر 1386ساعت 21:26 توسط سیما نصیب پرست
|
|
||