|
|
|
|
|
چشم در چشم آیینه به آن تصویر ماتِ همچو من ویران می گویم: ای دختر شبگردِ عاشق ای کولی صحرای تاریکِ خموش ای بیابانگردِ بی مقصد ای سراپای وجودِ بی وجودت هیچ، جز آوارگی ای تجلّیِ کسالت بارِ غم دختری که ردّ پای پرسه های لااُبالی گونه ات در جای جایِ این زمین
جا مانده است! از کدامین جاده کدامین نقطه تاریخ می آیی؟ رو به "خود آ" یِ کدامین قبله است، آن همه تعظیم ها و سر به خاکِ سجده کردنهای تو؟ تو کدامین زورقِ ناچیز در موج خروشانی، که اقیانوس را یارای اقرارِ تو نیست؟ تو چرا تنهای تنهایی؟ نه دلی همراه و همراز دلت نه کسی هم صحبت تنهایی ات زندگی و مردنت هر دو یکیست پس چرا بیهوده رنجِ زنده بودن را تحمل می کنی؟... مشت می کوبم بر آن تصویرِ ماتِ همچو خود ویرانِ خود!... "پس بمیر!"... دیگر اکنون هیچ کس را روبروی خود نمی بینم آنچه از دیروز و امروزم برایم مانده است،
_ یادگارِ آن بلورین آینه_...!!!
"سیما" |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و سوم دی 1385ساعت 11:58 توسط سیما نصیب پرست
|
|
||
|
|
|
|
|
به یاد شادروان "ناصر عبداللهی" دلِ من یه روز به دریا زد و رفت پشتِ پا به رسم دنیا زد و رفت پاشنه ی کفش ِ فرارو وَر کشید آستین ِ همّتو بالا زد و رفت یه دفعه بچّه شد و تنگ ِ غروب سنگ توی شیشه ی فردا زد و رفت حیوونی تازگی آدم شده بود به سرش هوای حوّا زد و رفت دفتر ِ گذشته ها رو پاره کرد نامه ی فردا ها رو تا زد و رفت *** دلِ من یه روز به دریا زد و رفت پشتِ پا به رسم دنیا زد و رفت "زنده ها خیلی براش کهنه بودن خودشو تو مرده ها جا زد و رفت" هوای تازه دلش می خواست ولی آخرش توی غبارا زد و رفت دنبالِ کلید خوشبختی می گشت خودشم قفلی تو قفلا زد و رفت یه دفعه بچّه شد و تنگ ِ غروب سنگ توی شیشه ی فردا زد و رفت حیوونی تازگی آدم شده بود به سرش هوای حوّا زد و رفت دفتر ِ گذشته ها رو پاره کرد نامه ی فرداها رو تا زد و رفت
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم دی 1385ساعت 11:38 توسط سیما نصیب پرست
|
|
||