|
|
|
|
|
"ساقی بیار باده که ماه صیام رفت در ده قدح که موسم ناموس و نام رفت" منصور باش و لاف "انا الحق" بزن که حال آن "شبلی" و"جنید" و مقامات خام رفت فرهادباش و تیشه زن بکوه که شیرین,دگر آنِ تو گشت و خسرو ِِ والا مقام رفت ای عاشقِ سحرش تیره تر ز شام,مژده ده صبحِ سپید آمد و آن تیره شام رفت خُمّ شراب کعبه دل کن. حرام نیست زاهد برفت و بحثِ حلال و حرام رفت هرگز ِابا مکن ز گناه و به کام باش آنجا به کام بود آن که در اینجا به کام رفت "سیما" |
||
|
+
نوشته شده در شنبه یازدهم آذر 1385ساعت 11:10 توسط سیما نصیب پرست
|
|
||
|
|
|
|
|
زندگی بازیست...
ما خود صحنه میسازیم تا بازیگر بازیچه های خویشتن باشیم. وای... زین درد روان فرسای: من بازیگر بازیچه های دیگران بودم! گر چه می دانستم این افسانه را از پیش: "زندگی بازیست" "زندگی بازیست"... "نصرت" |
||
|
+
نوشته شده در شنبه یازدهم آذر 1385ساعت 10:58 توسط سیما نصیب پرست
|
|
||
|
|
|
|
|
دست تکان داد و رفت
بی هیچ ماجرایی... و مرا حتی مجالِ گفتنِ "بدرود" هم نبود... وداع ِ آخرینش بود اما من ساده لوحانه غمگین و غریبانه در انتظارم. در انتظار یک سلام و یک نگاه و یک وداع دیگرم! ولی این بار با ماجرایی ماندگار و وداعی که مرا فرصت برای پاسخش باشد... "سیما" |
||
|
+
نوشته شده در شنبه چهارم آذر 1385ساعت 7:14 توسط سیما نصیب پرست
|
|
||