تبليغاتX
زندگی بازیست... ما خود صحنه میسازیم

 

تا اطلاع ثانوی

.

.

.

بی هیچ حرفی

.

.

.

اندکی خداحافظ

اندکی خداحافظ

اندکی خداحافظ

اندکی خداحافظ

اندکی خداحافظ

 

!! نوشته شده توسط سیما نصیب پرست | 19:35 | پنجشنبه بیست و نهم دی 1390 •

بوی یک رنگی از این نقش نمی آید؛ خیز...

از جایی برمی گشتم!

تنها!

غرق در افکار!

با خیالم خلوت کرده بودم!

حواسم فقط به خودم بود! به ذهن آشفته ام!

به دلم که مثل سیر و سرکه می­جوشید!

نزدیکی های انقلاب بودم. میون اون همهمه و شلوغی عجیب بود که هیچ صدایی رو نمی شنیدم.

هیچ  چیزی و هیچ کسی موفق نشد خلوتم رو به هم بزنه!

نه خنده­های بلند عابران!

نه تنه­های بی­خیالان!

نه متلک­های بیکاران!

نه صدای سلام آشناهایی که بی گرفتن جوابی رد می­شدند!

نه آگهی­های تبلیغ که یکی پس از دیگری جلوی روم گرفته می­شدند و دست رد به سینه­شون می­خورد و بر می­گشتند!

هیچ چیزی و هیچ بشری نتونست رشته­ی افکارم رو پاره کنه

 جز پسر بچه­ی نازنینی که یه گوشه نشسته بود و داشت فال حافظ می­فروخت.

بی حرفی، بی خواهشی، بی التماسی به کسی!

هیچ اثری از نارضایتی در چهره­اش نبود.

انگار با رضایت تمام و داوطلبانه داشت به جای چشیدن طعم زیبای بی خیالی کودکانه، طعم تلخ فقر رو می چشید!

بزرگ بود...

بزرگ تر از من و تو...

منو که دید بلند شد!

اومد جلو!

با لحن بچه گونه ای گفت: اگه خدا رو دوست داری یه فال بخر ازم!

عجب!

بین اون همه آدم چرا منو انتخاب کرد؟

چرا تو اون شلوغی من تنها کسی بودم که ازم خواست که فال بگیرم؟

لعت به من، لعنت به من و باز هم لعنت به من که محلش نذاشتم.

برگشت گفت: خدا رو دوست نداری؟؟

مگه نداشتم؟

مگه خدا رو دوست نداشتم که اونطوری بی اعتنا داشتم از کنارش رد می شدم؟

نگاهش کردم، لمسش کردم، دوست داشتنی بود، معصوم بود، مثل همه ی بچه ها! نوازشش کردم!

گفتم: دارم! خدا رو دوست دارم! تو رو هم دوست دارم!

گفت: پس بگیر.

گرفتم!

***

حافظ چه کرد با دلم!

چه کرد با من!

***

کاش می شد بیشتر نوازشش کنم!

کاش می­شد نازش رو بکشم و ساعتها پیشش بنشینم و باهاش حرف بزنم!

که تنها نباشه!

که تنها نباشم!

لعنت به عجله!

لعنت به کار!

لعنت به من و این زندگی مادی!

***!

ساقيا سايه‏­ی ابر است و بهار و لب جوی

من نگويم چه كن، ار اهل دلي خود تو بگوی‏

بوي يك رنگي از اين نقش نمي‏آيد، خيز

دلق آلوده­ی صوفي به مي ناب بشوی

سفله طبعست جهان؛ بر كرمش تكيه مكن

ای جهانديده ثبات قدم از سفله مجوی

دو نصيحت كنمت بشنو و صد گنج ببر

از در عيش درآ و به ره عيب مپويی

شكر آن را كه دگر باز رسيدي به بهار

بيخ نيكی بنشان و ره تحقيق بجويی

روي جانان طلبي آينه را قابل ساز

ورنه هرگز گل و نسرين ندمد ز آهن و روی

گوش بگشای كه بلبل به فغان مي‏گويد

خواجه تقصير مفرما گل توفيق ببويی

گفتي از حافظ ما بوي ريا مي‏آيد

آفرين بر نفست باد كه خوش بردي بوی

***

بد بود! بد!

***

بوی یکرنگی از این دلق نمی­آید؛ خیز!

بوی یکرنگی از این دلق نمی­آید؛ خیز!

بوی یکرنگی از این دلق نمی­آید؛ خیز!

بوی یکرنگی از این دلق نمی­آید؛ خیز!

دلق آلوده­ی صوفي به مي ناب بشوی

دلق آلوده­ی صوفي به مي ناب بشوی

دلق آلوده­ی صوفي به مي ناب بشوی

دلق آلوده­ی صوفي به مي ناب بشوی

!! نوشته شده توسط سیما نصیب پرست | 12:42 | یکشنبه هفدهم مهر 1390 •

شهریار

 

نقش مزار من کنید این دو سخن که شهریار

 

با غم عشق زاده و با غم عشق داده جان

 

 

 

 

بیست و سومین سال روز وداع استاد بی بدیل شعر و ادب

 

شهریار بزرگ

 

گرامی باد!

 

!! نوشته شده توسط سیما نصیب پرست | 7:42 | یکشنبه بیست و هفتم شهریور 1390 •

اورمو گؤلونه ...

urmu gölü

 

باغرین دایازلاشدیقجا

 

یارالاریم درینله شیر!

 

او دور کی دوزلارینی

 

قوجاق قوجاق

 

پای ایسته ییر سندن

 

اوره ییم!

*

یارالاریما سه پیلمه ک اوچون

 

نملی گؤزلریندن

 

حوزونلو باخیشیندان

 

اته ک اته ک دوز جالانیر!

 

کونلومده کی اودو سؤندورمه یه

 

بیر ایچیم سویون اولماسادا!!

!! نوشته شده توسط سیما نصیب پرست | 1:49 | پنجشنبه بیست و چهارم شهریور 1390 •

اخوان رفت

 

 

"اخوان رفت"، خبر با همه ی کوتاهی

 

مثل شب خوانی یک زنجره طولانی بود 

 

 

م.امید

 

۴ شهریور

سالروز وفات شاعر "زمستان"

گرامی باد!

 

!! نوشته شده توسط سیما نصیب پرست | 19:37 | جمعه چهارم شهریور 1390 •

JavaScript Codes JavaScript Codes example: