تا اطلاع ثانوی
.
.
.
بی هیچ حرفی
.
.
.
اندکی خداحافظ
اندکی خداحافظ
اندکی خداحافظ
اندکی خداحافظ
اندکی خداحافظ
بوی یک رنگی از این نقش نمی آید؛ خیز...
از جایی برمی گشتم!
تنها!
غرق در افکار!
با خیالم خلوت کرده بودم!
حواسم فقط به خودم بود! به ذهن آشفته ام!
به دلم که مثل سیر و سرکه میجوشید!
نزدیکی های انقلاب بودم. میون اون همهمه و شلوغی عجیب بود که هیچ صدایی رو نمی شنیدم.
هیچ چیزی و هیچ کسی موفق نشد خلوتم رو به هم بزنه!
نه خندههای بلند عابران!
نه تنههای بیخیالان!
نه متلکهای بیکاران!
نه صدای سلام آشناهایی که بی گرفتن جوابی رد میشدند!
نه آگهیهای تبلیغ که یکی پس از دیگری جلوی روم گرفته میشدند و دست رد به سینهشون میخورد و بر میگشتند!
هیچ چیزی و هیچ بشری نتونست رشتهی افکارم رو پاره کنه
جز پسر بچهی نازنینی که یه گوشه نشسته بود و داشت فال حافظ میفروخت.
بی حرفی، بی خواهشی، بی التماسی به کسی!
هیچ اثری از نارضایتی در چهرهاش نبود.
انگار با رضایت تمام و داوطلبانه داشت به جای چشیدن طعم زیبای بی خیالی کودکانه، طعم تلخ فقر رو می چشید!
بزرگ بود...
بزرگ تر از من و تو...
منو که دید بلند شد!
اومد جلو!
با لحن بچه گونه ای گفت: اگه خدا رو دوست داری یه فال بخر ازم!
عجب!
بین اون همه آدم چرا منو انتخاب کرد؟
چرا تو اون شلوغی من تنها کسی بودم که ازم خواست که فال بگیرم؟
لعت به من، لعنت به من و باز هم لعنت به من که محلش نذاشتم.
برگشت گفت: خدا رو دوست نداری؟؟
مگه نداشتم؟
مگه خدا رو دوست نداشتم که اونطوری بی اعتنا داشتم از کنارش رد می شدم؟
نگاهش کردم، لمسش کردم، دوست داشتنی بود، معصوم بود، مثل همه ی بچه ها! نوازشش کردم!
گفتم: دارم! خدا رو دوست دارم! تو رو هم دوست دارم!
گفت: پس بگیر.
گرفتم!
***
حافظ چه کرد با دلم!
چه کرد با من!
***
کاش می شد بیشتر نوازشش کنم!
کاش میشد نازش رو بکشم و ساعتها پیشش بنشینم و باهاش حرف بزنم!
که تنها نباشه!
که تنها نباشم!
لعنت به عجله!
لعنت به کار!
لعنت به من و این زندگی مادی!
***!
ساقيا سايهی ابر است و بهار و لب جوی
من نگويم چه كن، ار اهل دلي خود تو بگوی
بوي يك رنگي از اين نقش نميآيد، خيز
دلق آلودهی صوفي به مي ناب بشوی
سفله طبعست جهان؛ بر كرمش تكيه مكن
ای جهانديده ثبات قدم از سفله مجوی
دو نصيحت كنمت بشنو و صد گنج ببر
از در عيش درآ و به ره عيب مپويی
شكر آن را كه دگر باز رسيدي به بهار
بيخ نيكی بنشان و ره تحقيق بجويی
روي جانان طلبي آينه را قابل ساز
ورنه هرگز گل و نسرين ندمد ز آهن و روی
گوش بگشای كه بلبل به فغان ميگويد
خواجه تقصير مفرما گل توفيق ببويی
گفتي از حافظ ما بوي ريا ميآيد
آفرين بر نفست باد كه خوش بردي بوی
***
بد بود! بد!
***
بوی یکرنگی از این دلق نمیآید؛ خیز!
بوی یکرنگی از این دلق نمیآید؛ خیز!
بوی یکرنگی از این دلق نمیآید؛ خیز!
بوی یکرنگی از این دلق نمیآید؛ خیز!
دلق آلودهی صوفي به مي ناب بشوی
دلق آلودهی صوفي به مي ناب بشوی
دلق آلودهی صوفي به مي ناب بشوی
دلق آلودهی صوفي به مي ناب بشوی
شهریار
نقش مزار من کنید این دو سخن که شهریار
با غم عشق زاده و با غم عشق داده جان

بیست و سومین سال روز وداع استاد بی بدیل شعر و ادب
شهریار بزرگ
گرامی باد!
اورمو گؤلونه ...

باغرین دایازلاشدیقجا
یارالاریم درینله شیر!
او دور کی دوزلارینی
قوجاق قوجاق
پای ایسته ییر سندن
اوره ییم!
*
یارالاریما سه پیلمه ک اوچون
نملی گؤزلریندن
حوزونلو باخیشیندان
اته ک اته ک دوز جالانیر!
کونلومده کی اودو سؤندورمه یه
بیر ایچیم سویون اولماسادا!!



