|
|
|
|
|
به یاد حسین منزوی! به مناسبت نزدیک شدن ۱۶ اردیبهشت ـ سالگرد وداعش!ـ "غم غروب و غم غربت وطن بی تو نماز شام غریبان که گفته اند این است!" آن روز که آمد آغاز فصل زرد و سرد خزان بود! با چه ابهتی آمد و چه بی سر و صدا دلها را از آن خود کرد. چه با شکوه بود تولد بهاران در پاییز! آمد و "مرور باغ همیشه بهارش تقویم ها را معطل پاییز کرد"! آمد و برایمان از عشق گفت. از رؤیای دست نیافتنی دل مغرورش: "خیال خام پلنگ من به سوی ماه جهیدن بود و ماه را ز بلندایش به روی خاک کشیدن بود پلنگ من_دل مغرورم_ پرید و پنجه به خالی زد که عشق _ماه بلند من_ ورای دست رسیدن بود" و چه لطیف و شاعرانه دویدن برای نرسیدن را برایمان انشا کرد: "من و تو آن دو خطیم آری، موازیان به ناچاری که هر دو باورمان ز آغاز به یکدگر نرسیدن بود" و عشق را چه ساده و صادقانه برایمان معنی کرد: "نام من عشق است آیا می شناسیدم؟ زخمی ام، زخمی سراپا می شناسیدم؟…" گاهی از امید سرود: "تا سرانجام است امید سرآغازم به جای گر چه هم بیم سرانجام از سر آغازم دهند" و گاه نومیدانه از یأس گفت: "زمین سوخته ام نا امید و بی برکت که جز مراتع نفرت نمی چرید از من" "همراه خواجه قرعه ی قسمت به غم زد"! و از غم هجران گفت: "دور از تو چنانم که غم غربتم امشب حتی به غزل های غریبانه نگنجد" و نومید و ناتوان، از کشمکش بی حاصل خود با غم سرود: "مرا به کشمکش خیره با غم تو چه کار که تخته پاره و طوفان که گفته اند این است" واژه واژه ی اشعارش بوی عشق می داد، بوی لذت وصل: "اگر به ساحل امنی رسم در این شب هول همان کنار تو، آری، همان کناره ی توست" و شوق نیاز: "سر به سجده می گذارم با جبین منکسر هم در نماز ما شکستن هست اگر، نگزاشتن نیست" غزلهای عاشقانه اش آتش به جان عاشقان زد و قلم جادویش راهی برای شعر جز در دل نشستن باقی نگذاشت: "آنجا که انشا از من املا از تو باشد راهی برای شعر جز زیبا شدن نیست" اما دریغ...تا سر جنباندیم رفته بود، رفته بود و با رفتنش صفحه ی بهار تقویم ها رنگ و بوی تلخ خزان گرفته بود… آه که چه غم انگیز سرود وداع سر داد: "دیر است اگر نه ورق بعدی تقویم کولاکم و برفم همه فردای من این است" نمونه ای از غزلهای منزوی: نقش های کهنه ام چقدر تلخ و خسته و خزانی اند نقش غربت جوانه ها ، رنگ حسرت جوانی اند روغن جلا نخورده اند رنگهای من که در مثل رنگ آب راکدند اگر آبی اند و آسمانی اند از کف و کفن گرفته اند رنگهای من سفید را رنگ خون مرده اند اگر قرمزند و ارغوانی اند رنگ های واپسین فروغ از دم غروب یک نبوغ مثل نقش های آخرین روزهای عمر مانی اند طرح تازه ای کشیده ام از حضور دوست _ مرتعی که در آن دو میش مهربان در چرای بی شبانی اند مرتعی که روز آفتابی اش یک نگاه روشن است و باز قوس های با شکوه آن جفتی ابروی کمانی اند طرح تازه ای که صاحبش فکر میکند که رنگ هاش مثل مصدر و مثالشان بی زوال و جاودانی اند رنگ های طرح تازه ام رنگ های ذات نیستند ذات رنگ های معنی اند ، ذات رنگی معانی اند نقش تازه ای کشیده ام از دو چشم مهربان دوست که تمام رنگ ها در آن وام دار مهربانی اند برای خواندن بیوگرافی حسین منزوی روی "ادامه مطلب" کلیک کنید! ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 15:58 توسط سیما نصیب پرست
|
|
||
|
|
|
|
|
من آن کبوتر عاشق تو اوج عزت عشق
من آن نماز نیازم تو استجابت عشق
ضریح پاک تو را بار خواه دیرینم
تویی تو شاه خراسان و من رعیت عشق
مشهد فروردین ۸۷ |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 15:52 توسط سیما نصیب پرست
|
|
||
|
|
|
|
|
ببین چگونه صدا می زنم تو را امشب ولی تو نیستی اینجا و هیچ جا امشب منم که لحظه به لحظه فدای چشم تو ام تویی که دور میکنی ز خود مرا امشب تو دور می شوی از من... چه ساده لوحانه من التماس می کنم : بیا بیا امشب خموش تر ز سکوت است ناله ام هیهات تو را به ناله صدا می زنم چرا امشب؟
"سیما" |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 12:3 توسط سیما نصیب پرست
|
|
||
|
|
|
|
|
آذر آیینین باشلانیشی و آذربایجانین 21 آذر نهضتینین ایل دؤنومونه یاخینلاشماق موناسیبتیله: بو دوز کی یول یاخین دیر، آمّا آرامیزداکی حسرتلر سینیری منی سن سیز
سنی ده من سیز ایسته ییر!
سولماز گوللریمیز سولماقدا
اوره کلریمیز سینماقدا
و اولدوزلاریمیز سؤنماقدادیر!
یاردیم ایله...!
قوروتماق یوخ، کی اوستونده ن بیر کورپی وورماق ایسته ییره م باخیشلاریمیزی بیری بیرینه یئتیرمه ک اوچون بیر بیریمیزین کولگه سینده دالدالانیب عشقیلن بیر بیریمیزه قاریشماق اوچون... من قاریشماق ایسته ییره م اوره کلریمیزی بیرله شدیرمه ک ایسته ییره م یاردیم ایله ساغالماز یارالاریمیزی توخداداق! داها آیریلیق سانجیسینا دؤزوم یوخدور... "سیما" |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 23:56 توسط سیما نصیب پرست
|
|
||
|
|
|
|
|
صبح بی تو رنگ بعد از ظهر یک آدینه دارد
بی تو حتی مهربانی حالتی از کینه دارد (قیصر امین پور) قیصر امین پور هم رفت!!! زندگینامه ی شاعری مثل چشمه، مثل رود! : دکتر قیصر امینپور در اردیبهشت 1338در دزفول متولد شد. وی تحصیلات ابتدایی و متوسطه خود را در گتوند و دزفول به پایان برد سپس به تهران رفت و دکترای خود را در رشته زبان و ادبیات فارسی از دانشگاه تهران اخذ کرد.
دکتر امین پور کتاب دیگرش را "گلها همه آفتابگردانند" نامید و در سال 81 منتشر کرد تا زیبایی کلام و استعداد چشم گیرش را هرچه بیشتر به رخ خوانندگان اشعار دلنشینش بکشد. "دستور زبان عشق"وی نیز امسال وارد بازار شد! وی بامداد دیروز (سه شنبه، ۸ آبان ۱۳۸۶ ) به علت ایست قلبی در بیمارستان دی دار فانی را وداع گفت. روحش شاد! 1- تنفس صبح ۱۱- دستور زبان عشق نمونه ای ماندگار از اشعار دکتر امین پور: می خواهمت چنانکه شب خسته خواب را می جویمت چنان که لب تشنه آب را محو توام چنانکه ستاره به چشم صبح یا شبنم سپیده دمان آفتاب را بی تابم آن چنانکه درختان برای باد یا کودکانِ خفته به گهواره تاب را بایسته ای چنانکه تپیدن برای دل یا آن چنانکه بالِ پریدن عقاب را حتی اگر نباشی می آفرینمت! چونانکه التهابِ بیابان سراب را ای خواهشی که خواستنی تر ز پاسخی با چون تو پرسشی چه نیازی جواب را؟!! |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه نهم آبان 1386ساعت 8:2 توسط سیما نصیب پرست
|
|
||